
دوش مست و بیخبر بگذشتم از ویرانهایدر سیاهی شب، چشم مستم خیره شد بر خانهایچون نگه کردم درون خانه از آن پنجرهصحنهای دیدم که قلبم سوخت چون جانانهایکودکی از سوز سرما می زند دندان به همدختری مشغول عیش و نوش با بیگانهایمردکی کور و فلج افتاده در یک گوشهایمادری مات و پریشان مانده چون دیوانهایچون که فارغ گشت از عیش و نوش آن مرد پلیدقصد رفتن کرد با یک حالت جانانهایدست در جیب کرد و زآن همه پول د...
ادامه مطلب
باران که شدی مپرس ، این خانه کیستسقف حرم و مسجدومیخانه یکیستباران که شدی،پیاله ها را نشمارجام و قدح و کاسه و پیمانه یکیست...
ادامه مطلب