خرید بک لینک

توي همين دنيا پسري بود كه عاشق دختري شده بود .

يك روز پسرك مريض ميشه و براي معالجه به خارج مي ره ، قبل از سفرش به

دختر مي گه من مي رم و وقتي كه سلامتيم رو به دست آوردم بر مي گردم تا

با هم ازدواج كنيم و دخترك هم قبول مي كند و به او قول مي دهد كه

منتظرش بماند .

پسرك در طول مدتي كه سفر بود براي دختر نامه مي نوشت و آن را به نشاني

دوستش مي فرستاد تا او نامه هايش را به دختر برساند ؛ در همين پيغام

رساني ها پسر قاصد عاشق دختر مي شود و از آن پس نامه هاي پسرك را به

دخترك نمي رساند .

دخترك كه مدتي بود از پسرك خبري نداشت فكر كرد كه پسرك او را فراموش

كرده و كم كم به نداي عشق پسر قاصد پاسخ مثبت مي دهد و آن دو تصميم

به ازدواج مي گيرند ، در همين وقت بود كه پسرك سلامتي اش را به دست مي

آورد و به وطنش باز مي گردد و به محض برگشتن از ماجرا با خبر مي شود و

همچنين مي فهمد كه آن دو پس از ازدواج قرار است كه به شهر ديگري

مهاجرت كنند روز عروسي دخترك با پسر خيانتكار فرا رسيد ، پسرك نامه اي

به دخترك مي نويسد و آن را به دست او مي رساند و از او ميخواهد پيش از

سوار شدن به قطار آن را بازنكند و دختر هم چنين مي كند و زماني كه در

كوپه قطار مي نشيند نامه پسرك را باز مي كند .

نامه بدون سلام و نشاني خاصي بود و فقط در آن نوشته بود :

ياور هميشه مومن ، تو برو سفر سلامت

غم من مخور كه دوري ، براي من شده عادت

در همين هنگام صداي صوت قطار شنيده مي شود و بعد قطار ترمز مي كند و

مسافران قطار براي فهميدن آنچه اتفاق افتاده بود از قطار خارج مي شوند و

در همين هنگام چشم دخترك به پيكر بي جان پسرك مي افتد كه خونين روي

ريل قطار افتاده است.

برچسب: داستان,عاشقانهحقیقت,امروزی, نویسنده: آریا جلالی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 15:28

صفحه بندی